۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه
۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه
۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه
نگاهی به میراث کیارستمی
تعمق در آثار هنری کیارستمی نیازمند زمان و موقعیت مناسبتری است ودر این
مجال نمی گنجد خاصه آنکه وجوه متنوع فعالیت
های وی با آنکه از یک اتحاد ذهنی برخوردارند تجلیات گوناگون و تکنیکهای هنری متعددی
دارند که اشاره من به طور مشخص بیشتر متوجه
فیلم های بلند او می شود ، در نگاه او به دنیای دوروبر ، آراستن صحنه و تزیین نماها
جایی ندارد ،طبیعت گرایی وی جوهری است ـ یافتن
رمزی از حیات و بقا برای او دغدغه است. وی نشانه ای از زندگی را در برابر
مرگ قرار می دهد . میوه ای مانند گوجه فرنگی در زیر درختان زیتون آغاز زندگی زوجی را
به شادی بدل می کند وطعم گیلاس را بر تلخی مرگ برتری می دهد. او قصد عروج و بالا رفتن
اززیر درختان زیتون را دارد و رابطه جسمانی
را شروع و دهلیز تنگ چاله مرگ را به سمت روشنی و شیب تند تپه را با اوج گیری به سمت
بالا هدایت می کند. ، زندگی را همچون یک گل زیبا بیرون می کشد. برای او تنها
"زندگی و دیگر هیچ" معنا دارد و تجلی زیبایی شناسی اش به سادگی بیان ، حرکات
و رفتار های ناآشنا به دوربین کاراکترهایش و صحنه های انتزاعی از بافت سنگ و خارای
دیوارها و زمین های لم یزرع ایران محدود شده و حتی تا جایی که زندگی در فیلمش خلاصه
می شود به یک کاسه توالت روی سقف یک رنو در پیچ جاده ای کوهستانی در دل رودبار زلزله
زده ...
در آثار اوقراردادن اصل در برابر دروغ همان
رجعت به میراث حقیقی زندگی است ،همان گونه
که از هر میزانسنی می گریزد و از شهر به روستا و از ادبیات فاخر به احساسات و نگاه
های معصومانه فاقد بیان, این موجودیت کامل
می شود. کلوزآپ نمادی از این سرشت است و با درونمایه ای اینچنین ساده بزرگسالی را در
موقعیت کودکی قرا ر داده و آدمی را شگفت زده و مسحور تهییج عواطف محدود شده و برزخی
از اخلاقیات می کند. کسی چه می داند شایدجاودانگی او معطوف سفر و حضور در دهات و همزیستی
با گروه هایی از طوایف و روستاییان باشد که
عشق به زندگی و میهن را در دل تپه ها و کوه ها و همزیستی با آنان تجربه کردـ در
دلها یشان و اززبان آنها بگوید سر مگویی را
که دیگران نتوانستند . در همسرایان با کنایه بیدادی را که در این سرزمین کهنسال ، بیمار
و کرو لال بر انسان هایش می رود را به چالش می کشد که با صدایی رساتر شاید باز کنند
زنجیر ها را... کسی که این گونه زندگی را تصویر می کند به این راحتی نمی میرد. او با
فیلم "قضیه شکل اول، شکل دوم" همیشه زنده است. در این فیلم بخش بزرگی از
تاریخ معاصر را به واسطه بازی رجال آن به تصویر می کشد . و موشکافانه , تاویل های نقشه
یک کلاس درس را به نقشه یک کشور مربوط می کند. کجایند آنها که می گفتند فیلم های او
سراغی از حضور و برزخ رویارویی با درد های ایران را ندارد. با قاطعیت می توان گفت تعهد کیارستمی از زاویه دیدی است که خود ترسیم
کرده است و زمان انعکس دهنده دریافت های او خواهد بود . نقاشی که در کویریات هنر و
زندگی فردی , میل به انتزاع در درونش شعله می افکند و طبیعت با همه چیرگی ، مقهور قاب
بندی های ظریف ،دقیق و هندسه ذهن اوست .اوهمیشه زنده است حتی اگر در میان ما نباشد
مهدی کریمی
۱۳۹۵ تیر ۱۵, سهشنبه
مشتاق با نشانه ها
مهدی کریمی
۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه
برقی در خیال
تناسب خیره کننده ای که در چهره جین سیبرگ دیده شد گدار را به فکرساخت
فیلم از نفس افتاده کرد . فیلمی که حیرت مخاطبان سینمای موج نو را برانگیخت .
میمیک های شخصیت پاتریشیا به شکلی تکرار ناشدنی او را غیر قابل پیش بینی و دور از دسترس می بینیم
چشم با لغزیدن روی نماها در انتظار تصویری کامل است که مبین حالات متنوع بصری و عاطفی بازیگر باشد.
خاکستری های فیلم و پرداخت تصویری ،همراه با قاب های کلوزاپ موثر و حرکت دوربین روی دست و...
خاکستری های فیلم و پرداخت تصویری ،همراه با قاب های کلوزاپ موثر و حرکت دوربین روی دست و...
رومن گاری، همسرش که خود کارگردان مطرحی بود مدتی کوتاه بعد از مرگ جین سییرگ خودکشی کرد، در یادداشت پیش از مرگش نوشته بود که این کار ارتباطی با جین سیبرگ ندارد،
سوای شخصیت جین سیبرگ و درام زندگی کوتاه او
نگاه گدار به مقوله زن، در اين فيلم تفكربرانگيز است.و نوعي بصارت روانشناسانه ميطلبد. به زعم گدار، زن چه در اجتماع باشد و چه در انزوا زندگي كند باز هم يك ايدهآليست است. نقاشيهاي كه از رنوار در اتاقش نصب كرده تنها به يك چيز ميانديشد: اهميت داشتن و در نتيجه وجود يافتن. پاتريشيا تابلوي رنوار كه پرترهاي از يك دختر غمگين است را نشان ميدهد و ميگويد:
زني كه رنوار بر بوم كشيده زن كامل و ايدهآل براي اوست،
كسي كه وجود خارجي نداشته و به همين دليل نگاهي غمگين دارد.
«به خاطر برق چشمات، به خاطر زيباييت ...
و «من دختري رو دوست دارم با صداي قشنگ، گردن زيبا، پاهاي متناسب و مچ ظريف...»
۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه
پایان عقل
آنکس که در آرزوی بهترین چیز است سرخورده از زندگی پیر می شود،
آنکس که همیشه مهیای بدترین چیز است زودهنگام پیر می شود،
اما آنکس که ایمان دارد ،جاودانه جوان می ماند...
ابراهیم ایمان داشت وبرای همین زندگی ایمان داشت،
اگر ایمان او تنها برای زندگی اخروی بود بی گمان همه چیز را به دور می افکند ،
تا از این جهان که به آن تعلق نداشت بیرون بشتابد...
... ایمان دقیقا از همان جایی آغاز می شود که عقل پایان می یابد...
«در زمانه ی ما هیچ کس در ایمان توقف نمی کند، بلکه همه از آن فراتر می روند ... در زمان گذشته چنین نبود؛ ایمان وظیفه ی مادام العمر بود، زیرا می اندیشیدند که قابلیت ایمان در چند روز یا چند هفته اکتساب نمی شود.»
۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه
آغاز بهار
سال نو را آغاز می کنیم، حس عجیبی را از سر می گیریم... ثانیه های تحویل سال...
مانند آنوقت که سفر در پیش داریم و از زیر
کتاب می گذریم و آبی هم پشت پایمان ریخته می شود... نوروز و بهار را آغاز می کنیم با امید ها و دلشوره هایش ، آینده ای که ترس هایش را به دلمان میریزد و دریغ از یاخته های قلب و ذهن که لحظه ها را در خود میسوزانند و خود نیز می میرند و سرانجام کهن سالی و فنا .وکارهای زمین گزارده و امید های واهی بزرگ... به یاد مرحوم عمران صلاحی می افتم:
مادرم روی سرم قرآن گرفت آیه ها در پیش چشمم جان گرفت
ابرها از چارسو گرد آمدند رفتم و پشت سرم باران گرفت
فرخنده با نوای رستاخیز درختان رویش سبزمان را آغاز کنیم با جوانه های امید.
مانند آنوقت که سفر در پیش داریم و از زیر
کتاب می گذریم و آبی هم پشت پایمان ریخته می شود... نوروز و بهار را آغاز می کنیم با امید ها و دلشوره هایش ، آینده ای که ترس هایش را به دلمان میریزد و دریغ از یاخته های قلب و ذهن که لحظه ها را در خود میسوزانند و خود نیز می میرند و سرانجام کهن سالی و فنا .وکارهای زمین گزارده و امید های واهی بزرگ... به یاد مرحوم عمران صلاحی می افتم:
مادرم روی سرم قرآن گرفت آیه ها در پیش چشمم جان گرفت
ابرها از چارسو گرد آمدند رفتم و پشت سرم باران گرفت
فرخنده با نوای رستاخیز درختان رویش سبزمان را آغاز کنیم با جوانه های امید.
قزوین. بهار 1392
۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه
بر دامان فرشتگان
El Louvre y sus invitados
Alécio de Andrade
اندغا هنرمندی است که آثارش درخور تامل است.
وی با دوربین اش به ثبت آن چیزی
می پردازد که به زعم من تلاش برای مقابل گزینی اسطوره های نقاشی شده
در راهرو های موزه است.
موضوع آثار او بازدیدکنندگان موزه لوورهستند .
او با نگاه تربیت یافته وحرفه ای خود
او با نگاه تربیت یافته وحرفه ای خود
به ثبت وضعیت و حالت فیگور بینندگان آثار هنری پرداخته
و ضمن آن به مقایسه فضای فرم های داخل نقاشی ها با واقعیت بیرون قاب اشاره دارد.
۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه
پر پرواز
انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند
و آن شخص برایش یک غریبه باشد ،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند .
میزانی از اثر گزاری و ثمر بخشی افراد در طول زندگی ...
به هر جهت دنیای ما از خیل انسان های حقیقی و آثار باقی
روزبه روز خالی و خالی تر می شود.
میزانی از اثر گزاری و ثمر بخشی افراد در طول زندگی ...
به هر جهت دنیای ما از خیل انسان های حقیقی و آثار باقی
روزبه روز خالی و خالی تر می شود.
باور های مردان و زنان به نازلترین سطح خود گراییده و در این فضای
غبار هستند چهره های دردآشنا و مهربانی که انرژی بیکرانی را انعکاس دهند.
همان اندک شمارنیز خبر ازعروجشان می رسد.و سوزش بال های اندیشه هایشان را به ماتم می نشینیم.
رسول آگاهی ..آشنای مداد و درخت به معبود پیوست...(عبدالرسول چمانی)
در سفری کوهستانی ،
در ارتفاعات الموت و در سنگلاخ کوهستان و راهی که با پاهای پیادگان هموارگشته بود.
در ارتفاعات الموت و در سنگلاخ کوهستان و راهی که با پاهای پیادگان هموارگشته بود.
چشمان مان بر همه چیز و همه جا می گشت .درختان سخت قامت خزه بسته ودره های فراخ
اما...
در تمام طول راه صدایی شنیده نشد . جنبنده ای تکانی نخورد . حیوانی در بوته ای نخزید . فاخته ای بر شاخه ای نخواند.
این رویارویی با طبیعت تکان دهنده بود . طبیعت بی صدای مرغان و زاغان ... صدای وجدان های پاک .. .
رسول چمانی . نغمه خوانی که آواز دره های سبز را همراه داشت . با خورجینی از پژواک ها.
رسول چمانی . نغمه خوانی که آواز دره های سبز را همراه داشت . با خورجینی از پژواک ها.
زنده گی در میان دیگران را آغازید...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه
چارچوب ها
به گمان من،A mon avi
ارزش های پایه مطالعه و یا Etude در فهم طراحی که محرک و تعیین کننده اهداف عملی هستند، بایستی برابر چشم و ذهن
طراح همواره قرارگیرند.
این شکل از تفکر در کنار مواجهه با رویدادهای طبیعی کنار هم به تکامل کار کمک می رساند . تفکر تحلیلی یا انتقادی
که موضوع یا suge را شکافته و اجزای آن را بررسی کرده و در ادامه شیوه ترکیب آنرا بررسی می کند.
این ارزش های پایه قبل از پیاده سازی هر عملی برای درک کلی شرایط طراح و اثر لازم است:
1. اندیشیدن سنجشگرانه : بررسی دقیق استدلال ها بدون ارجحیت به دلایل احساسی یا منفعتی
2. روشن اندیشی : پرهیز از پیچیده کردن مفهوم و ابهام ،سادگی و کشف واقعیت
3. دقت : (مته را کج بزنیم ،پیچ مسیر غلط را دنبال می کند.)
4. بدیهیات : وضوح ودرک شهودی و اجتناب از سوئ تعبیر
5. تناقض ها : دریافت تضاد ها و اندیشیدن جهت دار و هماهنگ با احساسات ،باورها و حالات ذهن
6. منطق : به تساوی و تعادل رساندن نیروها و افکار
7. فراگیری : خلق روند یادگیری برای خود و برای دیگران
ارزش های پایه مطالعه و یا Etude در فهم طراحی که محرک و تعیین کننده اهداف عملی هستند، بایستی برابر چشم و ذهن
طراح همواره قرارگیرند.
این شکل از تفکر در کنار مواجهه با رویدادهای طبیعی کنار هم به تکامل کار کمک می رساند . تفکر تحلیلی یا انتقادی
که موضوع یا suge را شکافته و اجزای آن را بررسی کرده و در ادامه شیوه ترکیب آنرا بررسی می کند.
این ارزش های پایه قبل از پیاده سازی هر عملی برای درک کلی شرایط طراح و اثر لازم است:
1. اندیشیدن سنجشگرانه : بررسی دقیق استدلال ها بدون ارجحیت به دلایل احساسی یا منفعتی
2. روشن اندیشی : پرهیز از پیچیده کردن مفهوم و ابهام ،سادگی و کشف واقعیت
3. دقت : (مته را کج بزنیم ،پیچ مسیر غلط را دنبال می کند.)
4. بدیهیات : وضوح ودرک شهودی و اجتناب از سوئ تعبیر
5. تناقض ها : دریافت تضاد ها و اندیشیدن جهت دار و هماهنگ با احساسات ،باورها و حالات ذهن
6. منطق : به تساوی و تعادل رساندن نیروها و افکار
7. فراگیری : خلق روند یادگیری برای خود و برای دیگران
۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه
La Mort des Amants
Nous aurons des lits pleins d'odeurs légères,
Des divans profonds comme des tombeaux,
Et d'étranges fleurs sur des étagères,
Ecloses pour nous sous des cieux plus beaux.
Usant à l'envi leurs chaleurs dernières,
Nos deux coeurs seront deux vastes flambeaux,
Qui réfléchiront leurs doubles lumières
Dans nos deux esprits, ces miroirs jumeaux.
Un soir fait de rose et de bleu mystique,
Nous échangerons un éclair unique,
Comme un long sanglot, tout chargé d'adieux;
Et plus tard un Ange, entr'ouvrant les portes,
Viendra ranimer, fidèle et joyeux,
Les miroirs ternis et les flammes mortes.
Charles Baudelaire
Des divans profonds comme des tombeaux,
Et d'étranges fleurs sur des étagères,
Ecloses pour nous sous des cieux plus beaux.
Usant à l'envi leurs chaleurs dernières,
Nos deux coeurs seront deux vastes flambeaux,
Qui réfléchiront leurs doubles lumières
Dans nos deux esprits, ces miroirs jumeaux.
Un soir fait de rose et de bleu mystique,
Nous échangerons un éclair unique,
Comme un long sanglot, tout chargé d'adieux;
Et plus tard un Ange, entr'ouvrant les portes,
Viendra ranimer, fidèle et joyeux,
Les miroirs ternis et les flammes mortes.
Charles Baudelaire
Le Balcon
Mère des souvenirs, maîtresse des maîtresses,
Ô toi, tous mes plaisirs! ô toi, tous mes devoirs!
Tu te rappelleras la beauté des caresses,
La douceur du foyer et le charme des soirs,
Mère des souvenirs, maîtresse des maîtresses!
Ô toi, tous mes plaisirs! ô toi, tous mes devoirs!
Tu te rappelleras la beauté des caresses,
La douceur du foyer et le charme des soirs,
Mère des souvenirs, maîtresse des maîtresses!
Les soirs illuminés par l’ardeur du charbon,
Et les soirs au balcon, voilés de vapeurs roses.
Que ton sein m’était doux! que ton coeur m’était bon!
Nous avons dit souvent d’impérissables choses
Les soirs illuminés par l’ardeur du charbon.
Et les soirs au balcon, voilés de vapeurs roses.
Que ton sein m’était doux! que ton coeur m’était bon!
Nous avons dit souvent d’impérissables choses
Les soirs illuminés par l’ardeur du charbon.
Que les soleils sont beaux dans les chaudes soirées!
Que l’espace est profond! que le coeur est puissant!
En me penchant vers toi, reine des adorées,
Je croyais respirer le parfum de ton sang.
Que les soleils sont beaux dans les chaudes soirées!
Que l’espace est profond! que le coeur est puissant!
En me penchant vers toi, reine des adorées,
Je croyais respirer le parfum de ton sang.
Que les soleils sont beaux dans les chaudes soirées!
La nuit s’épaississait ainsi qu’une cloison,
Et mes yeux dans le noir devinaient tes prunelles,
Et je buvais ton souffle, ô douceur! ô poison!
Et tes pieds s’endormaient dans mes mains fraternelles.
La nuit s’épaississait ainsi qu’une cloison.
Et mes yeux dans le noir devinaient tes prunelles,
Et je buvais ton souffle, ô douceur! ô poison!
Et tes pieds s’endormaient dans mes mains fraternelles.
La nuit s’épaississait ainsi qu’une cloison.
Je sais l’art d’évoquer les minutes heureuses,
Et revis mon passé blotti dans tes genoux.
Car à quoi bon chercher tes beautés langoureuses
Ailleurs qu’en ton cher corps et qu’en ton coeur si doux?
Je sais l’art d’évoquer les minutes heureuses!
Et revis mon passé blotti dans tes genoux.
Car à quoi bon chercher tes beautés langoureuses
Ailleurs qu’en ton cher corps et qu’en ton coeur si doux?
Je sais l’art d’évoquer les minutes heureuses!
Ces serments, ces parfums, ces baisers infinis,
Renaîtront-ils d’un gouffre interdit à nos sondes,
Comme montent au ciel les soleils rajeunis
Après s’être lavés au fond des mers profondes?
— Ô serments! ô parfums! ô baisers infinis!
Renaîtront-ils d’un gouffre interdit à nos sondes,
Comme montent au ciel les soleils rajeunis
Après s’être lavés au fond des mers profondes?
— Ô serments! ô parfums! ô baisers infinis!
Charles Baudelaire, ca. 1856
۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه
زیبایی رو به زوال
رمانتیکها از بصیرت «فراموشی» محرومند. فراموشی ای که میتواند از احساس گناه،
نسبت به هر عشق و میل تازهای نجاتشان دهد؛
آنها هرگز نمی توانند این غیاب و فقدان را تاب بیاورند و در تقلای آنند
که با دست یابی به درکی زیبایی شناسانه از هستی، از طریق هنر به رستگاری برسند.
این امر با بر کشیدن هنرمند به مرتبه قدیس ممکن میشد. غافل از اینکه به زبان نیچه،
در عسرت «مرگ خدا»، دیگر هنرمند کسی نیست مگر آن «بندبازی» که برفراز مغاک نیستی،
در حال خطر کردن است. هرچند نیچه نیز میخواهد با نیروی هنر بر این مغاک چیره شود،
اما باز آفرینی زندگی همچون اثری هنری، امری غیرممکن است.
هم نیچه و هم رمانتیکها هیچگاه به امنیت مطلق هنر دست نمییابند؛
چرا که هنری که این غیاب و فقدان را از خاطره برده، توهمی بیش نیست.
«غیاب» یعنی فقدان ارضا شدگی مطلق. این یگانه چیزی است که هنر ناب میتواند بیانگرش باشد.
به بیان زیبای مالارمه، شعر، «خاطره سعادتی است که هیچگاه وجود نداشته است».
بیزاری از امر مبتذل، بیزاری از زندگی است.
نسبت به هر عشق و میل تازهای نجاتشان دهد؛
آنها هرگز نمی توانند این غیاب و فقدان را تاب بیاورند و در تقلای آنند
که با دست یابی به درکی زیبایی شناسانه از هستی، از طریق هنر به رستگاری برسند.
این امر با بر کشیدن هنرمند به مرتبه قدیس ممکن میشد. غافل از اینکه به زبان نیچه،
در عسرت «مرگ خدا»، دیگر هنرمند کسی نیست مگر آن «بندبازی» که برفراز مغاک نیستی،
در حال خطر کردن است. هرچند نیچه نیز میخواهد با نیروی هنر بر این مغاک چیره شود،
اما باز آفرینی زندگی همچون اثری هنری، امری غیرممکن است.
هم نیچه و هم رمانتیکها هیچگاه به امنیت مطلق هنر دست نمییابند؛
چرا که هنری که این غیاب و فقدان را از خاطره برده، توهمی بیش نیست.
«غیاب» یعنی فقدان ارضا شدگی مطلق. این یگانه چیزی است که هنر ناب میتواند بیانگرش باشد.
به بیان زیبای مالارمه، شعر، «خاطره سعادتی است که هیچگاه وجود نداشته است».
بیزاری از امر مبتذل، بیزاری از زندگی است.
زندگی چیز عقیمی است که طاقت خلاقیت هنرمند را ندارد
فریاد رمانتیک همین است. لذا زندگی همچون چرک و لجن به دور افکنده میشود.
غافل از اینکه به قول بودلر، زیبایی امری دوزخی و شیطانی است و امر زیبا از
دل امر نجس سر بیرون میکشد.نگاه به زندگی رمانتیکهایی همچون نووالیس،
خاطره انسانی رو به مرگ را در ما زنده میکند. زندگیای که تنها این سخن میتواند بر آن نقش بسته باشد:
نعش زیبایی را در خاک کنید! –آرمان این زیبایی انتزاعی،
زائده متورم فقر زندگی است که فقط زنگی غمانگیز نووالیس میتواند تصویرگرش باشد!
رمانتیکها همان «روح زیبا» ی هگلیاند که در درک انتزاعیشان از طبیعت،
از تحقق عینی و انضمامی نفسشان عاجزند و از اینرو شعله آرزو و تمنایشان
در ملال و سترونی از زندگی و جهان، خاموشی میگیرد.
فریاد رمانتیک همین است. لذا زندگی همچون چرک و لجن به دور افکنده میشود.
غافل از اینکه به قول بودلر، زیبایی امری دوزخی و شیطانی است و امر زیبا از
دل امر نجس سر بیرون میکشد.نگاه به زندگی رمانتیکهایی همچون نووالیس،
خاطره انسانی رو به مرگ را در ما زنده میکند. زندگیای که تنها این سخن میتواند بر آن نقش بسته باشد:
نعش زیبایی را در خاک کنید! –آرمان این زیبایی انتزاعی،
زائده متورم فقر زندگی است که فقط زنگی غمانگیز نووالیس میتواند تصویرگرش باشد!
رمانتیکها همان «روح زیبا» ی هگلیاند که در درک انتزاعیشان از طبیعت،
از تحقق عینی و انضمامی نفسشان عاجزند و از اینرو شعله آرزو و تمنایشان
در ملال و سترونی از زندگی و جهان، خاموشی میگیرد.
او از جهان تبعید شده است؛ همچون موسایی از سرزمین موعود!
چرا که جهان ما جهان مانکنها و ویترینها و لوسترهای نورانی است نه جهان روحهای زیبا.
امر مصنوعی نماینده روح ماست نه امر طبیعی. هیچ چیز بدون آرایش زیبا نیست
و همه ما میدانیم که آرایشگر بیبدیل هیچگاه کسی نبوده مگر آن اغواگر بزرگ: شیطان!
افسوس که رمانتیکها در جستوجوی امر زیبا بودند، همانند قدیسی میماند که در جنگلها خدا را نیایش میکرد و از «مرگ خدا» بیخبر بود.
اما اکنون در جهان کافکایی، ما در حسرت «قاضی» خواهیم بود نه قدیس.
«مادر» همان قاضی است که گناهان ما را عقوبت میکند تا بلکه از آلودگی و نجاست، پاک شویم.
گرچه دیگر به قول بودلر، تصویر مادر، تصویر «جلاد-قربانی» است؛
زیرا هرچند که او تنها کسی است که حق قضاوت به او داده شده، اما هیچگاه تقدیس نمیشود.
مگر اصلاً جایی میتوان قاضی دل رحمی سراغ داشت؟ اسطوره عطوفت محو شده است.
اما با این حال بدون چنین قضاوت بیرحمانهای، میراث ما چیزی جز «وجدانی معذب» نخواهد بود؛
وجدانی که از دروغ بودن خویش آگاه است ولی همچنان تظاهر به امر زیبا و والا میکند.
همچون کودکی که نمیخواهد مرگ مادرش را بپذیرد: او همچنان بیتابانه عشق میورزد،
بیآنکه از شکستن آگاه باشد.
گو اینکه عشقش نیز کلیشهای بیش نیست!
جهان آلوده است، عشق او هم آلوده است
و تماس نیروهای تطهیر کننده هم سلاح خویش را از کف دادهاند.
هنر نیز در عجز خویش از تغییر واقعیت زشت و خشن، از احساس گناه سرشار است.
شاید داستان رمانتیکها به سر آمده باشد، اما «خاطره» هنوز همچون «اعتراضی» باقی است:
اعتراض به وضعیت دوزخی خویشتن:
«تو را بخاطر خواهیم سپرد نه همچون فرشته بل بسان جذامی در قلبم!
تو را به خاطر خواهم سپرد. تو را دوباره به چنگ خواهم آورد:
«هرجا باشد! مهم نیست کجا! فقط خارج از این جهان» (بودلر: بهشت مصنوعی)
تو را به خاطر خواهم سپرد. تو را دوباره به چنگ خواهم آورد:
«هرجا باشد! مهم نیست کجا! فقط خارج از این جهان» (بودلر: بهشت مصنوعی)
۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه
جدایی ایران از سیمین
جدایی نادر از سیمین حاصل تضاد های فرزندان امروز ایران است.تضاد هایی که از تمامی نهاده های اعتقادی ،آیینی
اجتماعی و سیاسی و برقراری تعادل با واقعیت های زمان آشکار می شود.
فیلمساز به روانی توانسته نگاه چالش برانگیز خود را از این سیطره پر رمز و راز
با موفقیت از لیمیت های اخلاقی و حقوقی و نیز سیاسی عبور دهد . تنها به یمن نگاه نوگرایانه و نخبه پسند که تیغ
سانسورچیان را در برابر آن کند می کند. جدایی در تمامی اشکالش بروز می کند. حتی در دیش ماهواره ای که در گوشه تراس
از میان درب آشپزخانه هویداست. یا در جدایی پیرمرد فیلم از گفتار و اصرار سیمین بر مهاجرت یا جدایی...
معنای نهانش آن است که فرزند ایران از
مادرش بی خبر است.
گفتوگویی با ژان پییر و لوک داردن کارگردانان بلژیکی (برندۀ دو نخل طلای جشنوارۀ کن) منتشر شده است.
در انتهای این گفتوگو، از آنها در مورد سینمای ایران و فیلم جدایی نادر از سیمین سؤال شده است.
نظر برادران داردن که فیلم آخرشان یکی از رقیبان فیلم فرهادی به حساب میاید را بخوانیم:
جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی هماکنون بازخورد خیلی خوبی در اروپا دارد.
دربارۀ این فیلم نظرتان چیست؟
- لوک:فیلم بسیار زیبایی است. اصغر فرهادی کارگردان بسیار بزرگی است.
این فیلم، ما را بدون نشان دادن زمینه یا دادن هیچ توضیحی وارد دنیای داستانش میکند.
تماشاگر باید بیوقفه فرضیه بسازد تا بتواند بفهمد چه چیزی در حال روی دادن است.
فیلم، قضاوتهای ما را تکان میدهد و ما را مجبور میکند نگاهمان را دوباره بررسی کنیم
ژان پییر: بله، از همان ابتدای فیلم تماشاگر کاملاً درگیر داستان میشود.
همچنین رابطه با مذهب به شیوهای خیلی جذاب و زنده نشان داده میشود.
بازیگران هم عالی کار میکنند؛ مخصوصاً دو دختربچه و پدربزرگ.
[جدایی نادر از سیمین] فیلمی است بسیار جسمانی که ابزار بدنی در آن بسیار مهم است.
لوک: دیگر نقطۀ قوت فیلم این است که به تماشاگر اروپایی نشان میدهد مردم ایران اصولاً با ما تفاوتی ندارند.
درست است که شرایط و محدودیتها فرق میکند،
اما همگی با مشکلات یکسان در شکلهای مختلف دست و پنجه نرم میکنیم.
مشکل بسیاری از فیلمسازان آسیایی این است که کارهایشان از حد محلی و فولکلور خارج نمیشود.
اینها فیلمهایی هستند که برای خوشآمد اروپاییها ساخته میشوند؛
و این شیوه مدتی موفق بود، اما دیگر نه. الان فقط سینماگران واقعی، آنهایی که میدانند
چگونه با دوربینشان خود را بیان کنند، میتوانند در بازار فیلمها مقاومت کنند.
هیچوقت به نظرم نیامده فیلمهای ایرانی که به دست ما میرسند شکل محلی به خود گرفته باشند
تا به مذاق اروپاییها خوش بیایند.
- با این حال اتفاق میافتد که یک فیلمساز ایرانی را سرزنش میکنند که فیلمش را تنها برای مخاطب خارجی ساخته...
- لوک: اینجا هم همینطور است! در بلژیک، ما را سرزنش میکنند که تصویری منفی از کشور نشان میدهیم؛
و این یک دیدگاه سیاسی از سینماست که ما با آن میانهای نداریم
ژان پییر: این ایراد میتواند ریشه در این داشته باشد که افراد کمی در ایران میتوانند
فیلمهای ایرانی را که در اروپا پخش میشوند ببینند
۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه
بازی گر غیب و شهادت
فصوص الحکم :محی الدین ابن العربی
نقاشی های Maria Gomez
حق تعالی تمام عالم را وجودی راست و معتدل پدید آورد که در آن روحی نبود،
پس عالم مانند آینه ای بود جلا نایافته . واز شان حکم الهی این است که محل را بپردازد
و تسویه کند تا روح الهی را پذیرا گردد.
،که از آن تعبیر به نفخ و دمیدن در آن کرده است.
و آن جز حصول استعداد از آن صورت تسویه و پرداخت شده
برای قبول فیض تجلی دایم که همیشه و پیوسته هست نمی باشد . وجز قابل باقی نماندو قابل از فیض اقدس
او نمی باشد. تمام امر ،آغاز و انجامش از اوست و الیه یرجع الامر کله ...
پس امر اقتضای جلای آینه عالم را کرد . لذا آدم عین جلای آن آینه و روح آن صورت بود
و فرشتگان از جمله قوای آن صورتی بودند
که عبارت از صورت عالم است که از آن به انسان کبیر تعبیر
می شود.تمام آنچه از اسما که در صورت الهیه بود در نشاه انسانی ظاهر گشت
و رتبه احاطه و جمع را به این وجود حایز گردید
و به جهت او حجت و دلیل خداوند متعال بر فرشتگان اقامه شد.
انسانیتش به سبب عموم نشاه او و فراگیریش مر تمام حقایق راست
و او نسبت به حق تعالی به منزله مردمک چشم است
به چشم ،که نظر به واسطه آن است و از آن به بصر تعبیر می شود.
از این روی انسان و خلیفه نامیده شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)
















