۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

بر دامان فرشتگان

  

El Louvre y sus invitados

Alécio de Andrade


اندغا هنرمندی است که آثارش درخور تامل است.
وی با دوربین اش به ثبت آن چیزی
 می پردازد که به زعم من  تلاش برای مقابل گزینی اسطوره های نقاشی شده
 در راهرو های موزه است. 
 موضوع آثار او بازدیدکنندگان موزه لوورهستند .
 او با نگاه تربیت یافته وحرفه ای خود
 به ثبت وضعیت  و حالت فیگور بینندگان آثار هنری پرداخته 
و ضمن آن به  مقایسه  فضای فرم های داخل نقاشی ها با واقعیت بیرون قاب اشاره دارد.






۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

پر پرواز

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند
و آن شخص برایش یک غریبه باشد ،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند .

 میزانی از اثر گزاری و ثمر بخشی افراد  در طول زندگی ...
 به هر جهت دنیای ما از خیل انسان های حقیقی و آثار باقی 
 روزبه روز خالی و خالی تر می شود.
(خصیصه ای که ذات دنیاست.)


همه چیز به نگاه وابسته است.
 عظمت در نگاه تو ست ،نه بدان چیزی که می نگری
 باور های  مردان و زنان  به نازلترین سطح خود گراییده و در این فضای
غبار  هستند چهره های دردآشنا و مهربانی  که  انرژی بیکرانی را انعکاس دهند. 
همان اندک شمارنیز خبر ازعروجشان می رسد.و سوزش بال های اندیشه هایشان را  به ماتم می نشینیم.
رسول آگاهی  ..آشنای مداد و درخت  به معبود پیوست...(عبدالرسول چمانی)
 در سفری کوهستانی ،
 در ارتفاعات الموت و در  سنگلاخ کوهستان و راهی که با پاهای پیادگان هموارگشته بود.
چشمان مان بر همه چیز و همه جا می گشت .درختان سخت قامت خزه بسته ودره های فراخ
اما...
در تمام طول راه صدایی شنیده نشد . جنبنده ای تکانی نخورد . حیوانی در بوته ای نخزید . فاخته ای بر شاخه ای نخواند.
این رویارویی با طبیعت  تکان دهنده بود .  طبیعت بی صدای  مرغان و زاغان  ...  صدای وجدان های پاک .. .

رسول  چمانی . نغمه خوانی که آواز دره های سبز را همراه داشت . با خورجینی از پژواک ها.
زنده  گی در میان دیگران را آغازید...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

چارچوب ها

به گمان من،A mon avi
 ارزش های پایه  مطالعه و یا Etude  در فهم طراحی که محرک و تعیین کننده اهداف عملی هستند، بایستی برابر چشم و ذهن
طراح  همواره قرارگیرند.
این شکل از تفکر  در کنار مواجهه با رویدادهای طبیعی کنار هم به تکامل کار کمک می رساند . تفکر تحلیلی یا انتقادی
که موضوع یا suge را شکافته و اجزای آن را بررسی کرده و در ادامه شیوه ترکیب آنرا بررسی می کند.
این ارزش های پایه قبل از پیاده سازی هر عملی برای درک کلی شرایط طراح و اثر لازم است:
1. اندیشیدن سنجشگرانه :  بررسی دقیق استدلال ها بدون ارجحیت به دلایل احساسی یا منفعتی
2. روشن اندیشی :  پرهیز از پیچیده کردن مفهوم  و ابهام ،سادگی و کشف واقعیت
3. دقت : (مته را کج بزنیم ،پیچ مسیر غلط را دنبال می کند.)
4. بدیهیات : وضوح ودرک شهودی و اجتناب از سوئ تعبیر
5. تناقض ها : دریافت تضاد ها و اندیشیدن جهت دار و هماهنگ با احساسات ،باورها و حالات ذهن
6. منطق : به تساوی و تعادل رساندن نیروها و افکار
7. فراگیری : خلق  روند یادگیری برای خود و برای دیگران

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

La Mort des Amants




Nous aurons des lits pleins d'odeurs légères,
Des divans profonds comme des tombeaux,
Et d'étranges fleurs sur des étagères,
Ecloses pour nous sous des cieux plus beaux.
Usant à l'envi leurs chaleurs dernières,
Nos deux coeurs seront deux vastes flambeaux,
Qui réfléchiront leurs doubles lumières
Dans nos deux esprits, ces miroirs jumeaux.
Un soir fait de rose et de bleu mystique,
Nous échangerons un éclair unique,
Comme un long sanglot, tout chargé d'adieux;
Et plus tard un Ange, entr'ouvrant les portes,
Viendra ranimer, fidèle et joyeux,
Les miroirs ternis et les flammes mortes.



Charles Baudelaire

Le Balcon


Mère des souvenirs, maîtresse des maîtresses,
Ô toi, tous mes plaisirs! ô toi, tous mes devoirs!
Tu te rappelleras la beauté des caresses,
La douceur du foyer et le charme des soirs,
Mère des souvenirs, maîtresse des maîtresses!
Les soirs illuminés par l’ardeur du charbon,
Et les soirs au balcon, voilés de vapeurs roses.
Que ton sein m’était doux! que ton coeur m’était bon!
Nous avons dit souvent d’impérissables choses
Les soirs illuminés par l’ardeur du charbon.
Que les soleils sont beaux dans les chaudes soirées!
Que l’espace est profond! que le coeur est puissant!
En me penchant vers toi, reine des adorées,
Je croyais respirer le parfum de ton sang.
Que les soleils sont beaux dans les chaudes soirées!
La nuit s’épaississait ainsi qu’une cloison,
Et mes yeux dans le noir devinaient tes prunelles,
Et je buvais ton souffle, ô douceur! ô poison!
Et tes pieds s’endormaient dans mes mains fraternelles.
La nuit s’épaississait ainsi qu’une cloison.
Je sais l’art d’évoquer les minutes heureuses,
Et revis mon passé blotti dans tes genoux.
Car à quoi bon chercher tes beautés langoureuses
Ailleurs qu’en ton cher corps et qu’en ton coeur si doux?
Je sais l’art d’évoquer les minutes heureuses!
Ces serments, ces parfums, ces baisers infinis,
Renaîtront-ils d’un gouffre interdit à nos sondes,
Comme montent au ciel les soleils rajeunis
Après s’être lavés au fond des mers profondes?
— Ô serments! ô parfums! ô baisers infinis!

Charles Baudelaire, ca. 1856



۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

زیبایی رو به زوال

رمانتیک‌ها از بصیرت «فراموشی» محرومند. فراموشی ای که می‌تواند از احساس گناه،
 نسبت به هر عشق و میل تازه‌ای نجاتشان دهد؛ 
آن‌ها هرگز نمی توانند این غیاب و فقدان را تاب بیاورند و در تقلای آنند
 که با دست یابی به درکی زیبایی شناسانه از هستی، از طریق هنر به رستگاری برسند.
 این امر با بر کشیدن هنرمند به مرتبه قدیس ممکن می‌شد. غافل از این‌که به زبان نیچه،
در عسرت «مرگ خدا»، دیگر هنرمند کسی نیست مگر آن «بندبازی» که برفراز مغاک نیستی،
در حال خطر کردن است. هرچند نیچه نیز می‌خواهد با نیروی هنر بر این مغاک چیره شود،
اما باز آفرینی زندگی همچون اثری هنری، امری غیرممکن است.
هم نیچه و هم رمانتیک‌ها هیچ‌گاه به امنیت مطلق هنر دست نمی‌یابند؛
چرا که هنری که این غیاب و فقدان را از خاطره برده، توهمی بیش نیست.
«غیاب» یعنی فقدان ارضا شدگی مطلق. این یگانه چیزی است که هنر ناب می‌تواند بیانگرش باشد.
به بیان زیبای مالارمه، شعر، «خاطره سعادتی است که هیچ‌گاه وجود نداشته است».
بیزاری از امر مبتذل، بیزاری از زندگی است.

 زندگی چیز عقیمی است که طاقت خلاقیت هنرمند را ندارد
 فریاد رمانتیک همین است. لذا زندگی همچون چرک و لجن به دور افکنده می‌شود.
 غافل از این‌که به قول بودلر، زیبایی امری دوزخی و شیطانی است و امر زیبا از
 دل امر نجس سر بیرون می‌کشد.نگاه به زندگی رمانتیک‌هایی همچون نووالیس،
 خاطره‌ انسانی رو به مرگ را در ما زنده می‌کند. زندگی‌ای که تنها این سخن می‌تواند بر آن نقش بسته باشد:
نعش زیبایی را در خاک کنید! –آرمان این زیبایی انتزاعی،
زائده متورم فقر زندگی است که فقط زنگی غم‌انگیز نووالیس می‌تواند تصویرگرش باشد!
رمانتیک‌ها همان «روح زیبا» ی هگلی‌اند که در درک انتزاعی‌شان از طبیعت،
از تحقق عینی و انضمامی نفسشان عاجزند و از این‌رو شعله آرزو و تمنایشان
 در ملال و سترونی از زندگی و جهان، خاموشی می‌گیرد.

او از جهان تبعید شده است؛ همچون موسایی از سرزمین موعود!
 چرا که جهان ما جهان مانکن‌ها و ویترین‌ها و لوسترهای نورانی است نه جهان روح‌های زیبا.
امر مصنوعی نماینده روح ماست نه امر طبیعی. هیچ چیز بدون آرایش زیبا نیست
و همه ما می‌دانیم که آرایشگر بی‌بدیل هیچ‌گاه کسی نبوده مگر آن اغواگر بزرگ: شیطان!
                                    افسوس که رمانتیک‌ها در جست‌وجوی امر زیبا بودند،
همانند قدیسی می‌ماند که در جنگل‌ها خدا را نیایش می‌کرد و از «مرگ خدا» بی‌خبر بود.
اما اکنون در جهان کافکایی، ما در حسرت «قاضی» خواهیم بود نه قدیس.
«مادر» همان قاضی است که گناهان ما را عقوبت می‌کند تا بلکه از آلودگی و نجاست، پاک شویم.
گرچه دیگر به قول بودلر، تصویر مادر، تصویر «جلاد-قربانی» است؛
زیرا هرچند که او تنها کسی است که حق قضاوت به او داده شده، اما هیچ‌گاه تقدیس نمی‌شود.
مگر اصلاً جایی می‌توان قاضی دل رحمی سراغ داشت؟ اسطوره عطوفت محو شده است.
اما با این حال بدون چنین قضاوت بی‌رحمانه‌ای، میراث ما چیزی جز «وجدانی معذب» نخواهد بود؛
وجدانی که از دروغ بودن خویش آگاه است ولی همچنان تظاهر به امر زیبا و والا می‌کند.
همچون کودکی که نمی‌خواهد مرگ مادرش را بپذیرد: او همچنان بی‌تابانه عشق می‌ورزد،
بی‌آن‌که از شکستن آگاه باشد.
گو این‌که عشقش نیز کلیشه‌ای بیش نیست!
جهان آلوده است، عشق او هم آلوده است
و تماس نیروهای تطهیر کننده هم سلاح خویش را از کف داده‌اند.
 هنر نیز در عجز خویش از تغییر واقعیت زشت و خشن، از احساس گناه سرشار است.
شاید داستان رمانتیک‌ها به سر آمده باشد، اما «خاطره» هنوز همچون «اعتراضی» باقی است:
اعتراض به وضعیت دوزخی خویشتن:
«تو را بخاطر خواهیم سپرد نه همچون فرشته‌ بل بسان جذامی در قلبم!
تو را به خاطر خواهم سپرد. تو را دوباره به چنگ خواهم آورد:
«هرجا باشد! مهم نیست کجا! فقط خارج از این جهان» (بودلر: بهشت مصنوعی)

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

جدایی ایران از سیمین

جدایی نادر از سیمین حاصل تضاد های فرزندان امروز ایران است.تضاد هایی که از تمامی نهاده های اعتقادی ،آیینی
اجتماعی و سیاسی و برقراری تعادل با واقعیت های زمان آشکار می شود.
فیلمساز به روانی توانسته نگاه چالش برانگیز خود را از این سیطره پر رمز و راز
با موفقیت از لیمیت های اخلاقی و حقوقی و نیز سیاسی عبور دهد . تنها به یمن نگاه نوگرایانه و نخبه پسند که تیغ
سانسورچیان را در برابر آن کند می کند. جدایی در تمامی اشکالش بروز می کند. حتی در دیش ماهواره ای که در گوشه تراس
از میان درب آشپزخانه هویداست. یا در جدایی پیرمرد فیلم از گفتار و اصرار سیمین بر مهاجرت یا جدایی...
 معنای نهانش  آن است که فرزند ایران از
مادرش بی خبر است.
گفت‌وگویی با ژان پی‌یر و لوک داردن کارگردانان بلژیکی (برندۀ دو نخل طلای جشنوارۀ کن) منتشر شده است.
در انتهای این گفت‌وگو، از آنها در مورد سینمای ایران و  فیلم جدایی نادر از سیمین سؤال شده است.
نظر برادران داردن که فیلم آخرشان یکی از رقیبان فیلم فرهادی  به حساب میاید را بخوانیم:

جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی هم‌اکنون بازخورد خیلی خوبی در اروپا دارد.
 دربارۀ این فیلم نظرتان چیست؟

-  لوک:فیلم بسیار زیبایی است. اصغر فرهادی کارگردان بسیار بزرگی است.
 این فیلم، ما را بدون نشان دادن زمینه یا دادن هیچ توضیحی وارد دنیای داستانش می‌کند.
 تماشاگر باید بی‌وقفه فرضیه بسازد تا بتواند بفهمد چه چیزی در حال روی دادن است.
فیلم، قضاوت‌های ما را تکان می‌دهد و ما را مجبور می‌کند نگاه‌مان را دوباره بررسی کنیم
ژان پی‌یر: بله، از همان ابتدای فیلم تماشاگر کاملاً درگیر داستان می‌شود.
 همچنین رابطه با مذهب به شیوه‌ای خیلی جذاب و زنده نشان داده می‌شود.
 بازیگران هم عالی کار می‌کنند؛ مخصوصاً دو دختربچه و پدربزرگ.
[جدایی نادر از سیمین] فیلمی است بسیار جسمانی که ابزار بدنی در آن بسیار مهم است.



لوک: دیگر نقطۀ قوت فیلم این است که به تماشاگر اروپایی نشان می‌دهد مردم ایران اصولاً با ما تفاوتی ندارند.  
درست است که شرایط و محدودیت‌ها فرق می‌کند،
 اما همگی با مشکلات یکسان در شکل‌های مختلف دست و پنجه نرم می‌کنیم.
مشکل بسیاری از فیلمسازان آسیایی این است که کارهای‌شان از حد محلی و فولکلور خارج نمی‌شود.
اینها فیلم‌هایی هستند که برای خوش‌آمد اروپایی‌ها ساخته می‌شوند؛
و این شیوه مدتی موفق بود، اما دیگر نه. الان فقط سینماگران واقعی، آنهایی که می‌دانند
چگونه با دوربین‌شان خود را بیان کنند، می‌توانند در بازار فیلم‌ها مقاومت کنند.
هیچ‌وقت به نظرم نیامده فیلم‌های ایرانی که به دست ما می‌رسند شکل محلی به خود گرفته باشند
تا به مذاق اروپایی‌ها خوش بیایند.

- با این حال اتفاق می‌افتد که یک فیلمساز ایرانی را سرزنش می‌کنند که فیلمش را تنها برای مخاطب خارجی ساخته...

- لوک: اینجا هم همینطور است! در بلژیک، ما را سرزنش می‌کنند که تصویری منفی از کشور نشان می‌دهیم؛
و این یک دیدگاه سیاسی از سینماست که ما با آن میانه‌ای نداریم
ژان پی‌یر: این ایراد می‌تواند ریشه در این داشته باشد که افراد کمی در ایران می‌توانند
فیلم‌های ایرانی را که در اروپا پخش می‌شوند ببینند
 

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

بازی گر غیب و شهادت

فصوص الحکم :محی الدین ابن العربی
نقاشی های Maria Gomez

حق تعالی تمام عالم را وجودی راست و معتدل پدید آورد که در آن روحی نبود،
پس عالم مانند آینه ای بود جلا نایافته . واز شان حکم الهی این است که محل را بپردازد
 و تسویه کند تا روح الهی را پذیرا گردد.
،که از آن تعبیر به نفخ و دمیدن در آن کرده است.


و آن جز حصول استعداد از آن صورت تسویه و پرداخت شده
برای قبول فیض تجلی دایم که همیشه و پیوسته هست نمی باشد . وجز قابل باقی نماندو قابل از فیض اقدس
او نمی باشد.   تمام امر ،آغاز و انجامش از اوست و الیه یرجع الامر کله ...    
پس امر اقتضای جلای آینه عالم را کرد . لذا آدم عین جلای آن آینه و روح آن صورت بود
و فرشتگان از جمله قوای آن صورتی بودند
که عبارت از صورت عالم است که از آن به انسان کبیر تعبیر
می شود.تمام آنچه از اسما که در صورت الهیه بود در نشاه انسانی ظاهر گشت
و رتبه احاطه و جمع را به این وجود حایز گردید
و به جهت او حجت و دلیل خداوند متعال بر فرشتگان اقامه شد.
انسانیتش به سبب عموم نشاه او و فراگیریش مر تمام حقایق راست
و او نسبت به حق تعالی به منزله مردمک چشم است
به چشم ،که نظر به واسطه آن است و از آن به بصر تعبیر می شود.
از این روی انسان و خلیفه نامیده شد.


۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه

حوضچه اکنون

پرتره ها مربوط به آرامستان نوبیلی قزوین 1380 /م.ک

سال 1900 اوژن اوتره (عکاس پاریسی)  عکس هایش  رااز خیابان های خلوت پاریس به نمایش گذاشت.
این حرکت که کنایه سیاسی به همراه داشت اشاره
به رویدادی شکل گرفته بر بستر تحولات اجتماعی و سیاسی اروپای آن زمان بود.
که بیننده با ادراک آن به کل ماوقع پی می برد.
 نشر اخبار به  این روشنی بیننده را مطلع نمی ساخت. عکاسی در این حالت علاوه بر کارکردی رسانه ای
وخبری وظیفه ای سیاسی بود تا با تحت تاثیر قرار دادن مخاطب خیابان های خلوت را همچون وقوع یک جنایت درک کند.
.این منش اجتماعی عکس است که سطح ارتباط را از تصویر به هدایت و راهبرد نقادانه بالاتر می برد
و  خصلت هنری یا فنی آن را غنی تر می کند.یعنی مخاطب با توان بیشتری در برابر عکس قرار  گرفته و
زمینه تداعی گسترده تری را فراهم می آورد ،از اینرو عکس به حضور معناها ماهیتی استعاری می بخشد.
در تصویر عکاسی  می توان گفت من اینجا بودم . بوده ام . می توانم بروم .  یا  آنجا چنین بود و ...
پی یر بوردون می گوید عکاسی ابزاری  برای حفظ یادبود هاست .در واقع عکاسی واقعیتی خاص را حفظ می کندو
آنرا تداوم می بخشد.به دیگر سخن تصویر عکاسی شده ما را به بیرون از زمان قرار می دهد.
یعنی وجهی زمان پریش در ما ایجاد می کند.


به  گفته آدام ولز عکاسی از راه های بی شماری با مرگ پیوند دارد.
 برای مثال حفظ خاطره  دوست عزیزی که تازه از دست داده ایم و...
هر چند که ما زنده ایم ولی لحظه ای که ثبت شده ،در واقع مرده است و شاید کسی که آن لحظه را
ثبت کرده نیز وجود نداشته باشد.


منش عکس گاهی سکوت سکون است. عکس یادآور مرگی است. یعنی باید
پذیرفت که کسی مرده است . در عکس انسان خود را در مقطعی می بیند که با زمان ،ارتباطی تازه برقرار
کرده است لحظه ای که نشان از سالخوردگی دارد.عکس گذر عمر را در لحظه گرفتن تصویر حال منعکس می کند.
عکس ما را به دگرگونی ناشی از گذر زمان بیدار می کند.گرفتن عکس به طور کلی کنشی است قطعی ، ناگهانی و تند.
درست مانند حادثه مرگ و یا هم چون بت واره ای در ناخود آگاهی، با هر عکس قطعه ای از زمان به
صورت قطعی و بی رحم از تقدیر حتمی خود بریده است. انگار از نیستی نجات می یابد.
 وبدینسان کنش عکاس هر لحظه را از زنجیره تداومش
 می گسلدو آن را محفوظ می دارد.
عکس از همان لحظه فشار شاتر علامت زندگی را از دست می دهد
اما در واقع گذشته ای رفته را باز می نماید. مساله عکس رویدادی در گذشته است.
عکس گاهی هنگام تولد مادر خویش را از دست  داده و در واقع یتیم می شود.
عکس با تکثیر از تنهایی نجات  یافته و در همه جا
 حضور می یابد.
عکس در حقیقت پدیده ای بد شگون است.
 یعنی از زندگی گذشته و مرگ اکنون حکایت دارد.
عکس بیش از آنکه مربوط به بشر باشد رسانه حادثه هاست
و در آخر اینکه رومن باد در اتاق روشن
می گوید عکاسی چیزی را به طور مکانیکی تکرار می کند که به صورت وجودی نمی توان آنرا تکرار کرد....

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

ضربه ها



ره یافت های هنر در غرب فراگرد های متعارضی را به خود دیده است.
این فراگرد ها و روند های مختلف که گاه همزمان هستند ملهم از
سه جریان عمده و اساسی است:
هنر مدرن و مدرنیسم که از دهه های نخست قرن بیستم آغاز می شود و عکاسی به طور کلی با
این جریان ها مرتبط بوده است:
فروید در صدر قرن بیستم در مقاله کوتاهی اشاره می کند که که سه ضربه کاری بر پیکر جامعه و سنت کهن
 وارد شد:
ضربه اول :ضربه کیهانی از طرف گالیله و کپرنیک
ضربه دوم:  با ماهیت زیست شناسی از طرف لامارک و داروین
ضربه سوم : با ماهیت روانشناسی


گالیله و کوپرنیک نشان دادند که زمین مرکز عالم نیست ،قبل از آن نظریه بطلمیوس دایر بر این نظریه بود که
زمین مرکز و مدار کل هستی است و همه اجرام سماوی در اطراف آن در حال حرکت هستند.
اما گالیله و کوپرنیک با طرح مرکزیت خورشید ثابت کردند زمین سیاره بسیار ناچیز
و با عمری بسیار کوتاه است و سرانجام متلاشی خواهد شد. این اولین ضربه بود که بر بینش انسان سنت مدار وارد آمد.
زمانی که لامارک و داروین ثابت کردند انسان از نسل مشترک حیوانات خاصی است که تکامل
یافته است با نظریه محوریت متافیزیکی که برای انسان از دوره های بعد از افلاطون فرض شده بود در هم ریخت.
ضربه سوم که از جانب روانشناسی است  اتکای بشر را از وی سلب کرد . انسان دیگر آن انسان قبلی نبود . بلکه
آن یقین دکارتی ، هستی را بر پایه اندیشه خودش بنا کردو از راه شک ذهنی به هستی امور ،حکم کرد.
این سه ضربه اساسی در تغییر مناسبت انسان با هستی،نقشی انکار ناپذیر ایفا کرده اند ولی در قرن نوزدهم
 ضربه دیگری نیز بر پیکر رویکرد هنری در غرب از جانب هنر عکاسی وارد گردید.
در واقع با ظهور دوربین عکاسی دوران جدیدی بشارت داده شد و این هنر با اختراع سینما به اوج خودش رسید.
عکاسی برای نخستین بار امکان تکثیر مکانیکی و انبوه آثار هنری را فراهم کرد.
همانطور که صنعت چاپ متن نوشتاری را تکثیر نمود
و تحولی بی سابقه در اندیشه بشر ایجاد کرد. عکاسی طلیعه دوران تازه ای را به بشر نوید داد.
در واقع ظهور و به طور کلی گسترش تکثیر مکانیکی اثر هنری ،آن قداست یا تجلی متافیزیکی خودش را که در زبان های اروپایی به آرا معروف شده است از دست داد.
چرا که وحدت اثر هنری به کثرت بدل گشت و کپی جانشینی برای اصل گردید.و مفاهیم اصالت ،هویت و قداست وتجلی متافیزیکی به افول رفت.
با تکنولوژی تکثیر انبوه در واقع اثر هنری ،حوزه وجودی خود را ترک کرد و بر روی دیوار آتلیه یا  گالری باقی نماند
 تا یک گروهی ستایشگر بتوانند آنرا در معرض داوری قرار دهند . بلکه به قول والتر بنیامین آنرا در گستره همزبانی و همگانی
قابل طرح و عرضه ساخت.
بدین سان با از دست رفتن اصالت و نمونه اریژینال وحدت  اثر به کثرت و تعدد و چندگانگی تبدیل گشته
و  تداوم و جاودانگی که در اصل و شهادت تاریخ در آن سراغ بود خاموش گشت.
و هاله قداست در اثر جداشدن از نقش آیینی خود به تدریج رخت بر بست.. عکاسی در واقع ارزش نمایش را جانشین ارزش آیین و مناسک ساخت.